قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - ایضاله
ع عراقی
0
Altın Yaprak
دوش مانا شنید فریادم
کرد بیمار پرسشی بادم
من هم از روی باد پیمایی
نفسی با نسیم بگشادم
با دلش رمزکی فرو گفتم
به کف او پیامکی دادم
گفتم ار چه تو نیز بیماری
خبری ده ز صحت آبادم
نفسی از دم مسیح دمی
به من آور که نیک ناشادم
بر سرم سنگ جور از چه رسد
بی محابا مگر ز اوتادم
همچو غنچه چرا به بند کنند
چون ززر همچو سوسن آزادم
نرمکی باد گفت در گوشم
خود گرفتم که در ره افتادم
بر چهار فلک چگویم روم
بر سر خود چو پای ننهادم
کی چنان جای در شمار آیم
من یکی گوشه گرد آحادم
خود تو انگار لحظه ای رفتم
بر در او به خدمت استادم
که گذارد مرا به صدر بهشت
که کند در طریق ارشادم
گفتم ای باد باد کم پیمای
که من از باد خود به فریادم
بی تکاپوی تو در آن حضرت
پیک امید را فرستادم
همتی بسته ام که از ره لطف
به عیادت کند دمی یادم
ای مسیحا نفس بیا نفسی
تا رسد از دم تو امدادم
باد انفاس تو شفا ده خلق
تا نفس می زند بنی آدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş