قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - ایضاله
ع عراقی
0
Altın Yaprak
ای باد برو اگر توانی
برخیز سبک مکن گرانی
بگذر سحری به کون جانان
دریاب حیات جاودانی
باری تو نه ای چو من مقید
از وی به چه عذر باز مانی
خاک در او ببوس و از ماش
خدمت برسان چنان که دانی
دارم به تو من توقع اینک
چون خدمت من بدو رسانی
گر هیچ مجال نطق یابی
گویی به زبان بی زبانی
ما تشنه و آب زندگانی
در جوی تو رایگان تو دانی
با ما نظر عنایت ای دوست
گر بهتر ازین کنی توانی
آن دل که به بوی تو همی زیست
اینک به تو داد زندگانی
زنده شوم ار ز باغ وصلت
بویی به مشام من رسانی
بی تو نفسی نیم خوش و شاد
بی من تو خوشی و شادمانی
چون نیست مرا لب تو روزی
چه سود ز عمر و زندگانی
بنمای رخت که جان فشانم
ای آنکه مرا چو جان نهانی
خوشتر بود از حیات صد بار
در پیش رخ تو جان فشانی
مگذار دلم به دست تیمار
آخر نه تو در میان آنی
تقصیر نمی کند غم تو
غم می خوردم به رایگانی
با اینهمه هم غم تو ما را
خوشتر ز هزار شادمانی
از یاد لب تو عاشقان را
هر لحظه هزار کامرانی
جانهات فدا که از لطافت
آسایش صدهزار جانی
هر وصف که در ضمیرم آید
چون درنگرم ورای آنی
عاجز شدم از بیان وصفت
زیرا که تو برتر از بیانی
حال من ناتوان تو دانی
گر بهتر ازین کنی توانی
آن دل که به بوت زنده می بود
اینک به تو داد زندگانی
تن ماند کنون و نیم جانی
آن هم چو غمت چنان که دانی
بی روی تو نیستم خوش و شاد
بی تو چه خوشی و شادمانی
بی تو سر زندگی ندارم
بی تو چه خوشی و شادمانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş