لمعۀ بیست و پنجم
ع عراقی
0
Altın Yaprak
محب خواست که بعین الیقین جمال دوست بیند عمری در این طلب سرگشته می گشت ناگاه بسمع سر او ندا آمد
بیت
آن چشمه که خضر یافت زو آب حیات
در منزل تو است لیکن انباشته ای
چون بعین الیقین در خود نظر کرد خود را گم یافت آنگه دوست را باز یافت چون نیک نگه کرد خود عین او بود گفت
رباعی
ای دوست ترا بهر مکان می جستم
هر دم خبرت از این و آن می جستم
دیدم بتو خویش را تو خود من بودی
خجلت زده ام کز تو نشان می جستم
این دیده هر دیده وری را حاصل است الا آنست که نمی داند که چه می بیند هر ذره که از خانه به صحرا شود ضرورت آفتاب بیند اما نداند که چه می بیند عجب کاری همه بعین الیقین جمال او می بیند
بیت
ز یک یک ذره سوی دوست راه است
و یا در چشم تو عالم سیاه است
چه در حقیقت جز آن ذات مجرد نیست اما نمی داند که چه می بیند لاجرم لذت نمی یابد لذت آن یابد که بحق الیقین بداند که چه می بیند و به چه می بیند و بهر چه می بیند و لکن لیطمین قلبی مگر اشارات بچنین یقینی حاصل بود اطمینان قلب و سکون نفس جز بحق الیقین حاصل نیاید از سهل پرسیدند ما الیقین گفت الیقین هوالله پس تو نیز و اعبدربک حتی یأتیک الیقین
بیت
در این ره گر بترک خود بگویی
یقین گردد ترا کو تو تو اویی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş