شمارهٔ ۱۲ - در هجو خلخالی
م میرزاده عشقی
0
Altın Yaprak
در ده سگ زشتی بود موریخته و لاغر
پیوسته دم اندر پا پژمرده سر و یالی
چندی سوی شهر آمد از شدت بی قوتی
اشکم ز عزا برهاند تا ماند در آنسالی
ناگاه چه باز آمد دیدند که گردیده
در فربهی و چاقی یک زبده سگ عالی
گفتند خلیلیاش بایست و همی دیدند
بر هر که زند نیشی با ضربت چنگالی
نابود خلیلی چون ناچار شده بستند
از پارچه خلخال بر گردن آن شالی
گویند که شد ممتاز آن خرفه ز همسرها
زآن روی دگر گردید معروف به خلخالی
من خویش نمی دانم بر گردن آنکو گفت
گویا که همان باشد خلخالی الحالی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş