فصل ۳۲
ع عینالقضات همدانی
0
Altın Yaprak
آن را که نظر به احوال او از عالم عزت فان العزة لله جمیعا بود از درد هستی خود همیشه در گداز بود و آن را که نظر بدو از عالم و نحن اقرب الیه من حبل الورید بود هم از خجلت وجود خود در گداز بود تا آنگاه که خورشید جمال از افق جلال طالع شود قوت باصره ی او را به خود مضیی کند و قوت سامعه ی او را به خود قوی کند بی یسمع و بی یبصر بی اویی او به عالم محبوب ناظر شود و بی خودی خود بر در سرادق عز او حاضر شود حاصل چون حصولش در عالم بی عیبی بود بلکه او مستغرق شواهد غیبی بود پس خجلت و گداز را و سردرد و ناز را نسبت بدو نتوان کرد زیرا که اگرچه زنده بود اما بی جان بود قصه چه کنم این نماید اما آن بود
چون دید عیان جمال محبوب
از حد مکان به لامکان شد
قصه چه کنم وجود پاکش
زین مرتبه برگذشت و آن شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş