فصل ۸۶
ع عینالقضات همدانی
0
Altın Yaprak
گریه از تأسف بود وتأسف از فوت محبوب بود چنانکه پیر کنعان از تأسف چندان بگریست که مردممردمکچشمش که خلیفۀ عالم بینایی بود از کسوت عیانی بیرون آمد و جلباب سفید حسرت درخود کشید یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن اما روندگان این راه را اسف و حزن نباشد زیرا که ایشان را خوف فقد محبوب نبود پیری بنزد مریدی آمد او را یافت که در فوت محبوبی میگریست گفت ای پسر دل بمحبوبی می بایست داد که فوت بر او روا نبودی تا بقلق و حزن و ضجرت و بکا گرفتار نشدی
رو دل بکسی ده که نمیرد با تو
از درد فراق او نگریی باری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş