شمارهٔ ۱۵
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا
گلها شکفت در چمن کوی او مرا
ای باغبان برو که خدا داد در ازل
سرو سهی تو را قد دلجوی او مرا
شادم که هر دم از دم دیگر فزونترست
دیوانگی ز سلسله موی او مرا
رخصت نمی دهد بتماشای ماه نو
میل نظاره خم ابروی او مرا
من هم یکی ز گوشه نشینانم ای رفیق
سرگشته کرده نرگس جادوی او مرا
از منت صبا چو فغانی در این چمن
آزاد ساخت نکهت گیسوی او مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş