شمارهٔ ۲۱۰
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
به مجلسی که تویی می دگر نمی گنجد
چه جای می که گلاب و شکر نمی گنجد
بنوش از دل عاشق میی که می خواهی
که در خرابه ما جام زر نمی گنجد
چه حالت است که در جام عیش مسکینان
به غیر شربت خون جگر نمی گنجد
محبت تو چنان ساخت سیرم از عالم
که در مزاج دلم خواب و خور نمی گنجد
میان ما و حبیب آنچنان معامله ای ست
که گر فرشته شود غیر در نمی گنجد
هزار گونه غم و درد در دلم کردی
بس است دیگر ازین بیشتر نمی گنجد
مکش دراز فغانی حدیث و شور مکن
دگر به خلوت ما درد سر نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş