شمارهٔ ۲۳
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
به هر سرچشمه کآن آرام جان زد خرگهی آنجا
به عشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا
نه دل آگه شود کز دیدنش چون می شود حالم
نه از غیرت توانم دید با این آگهی آنجا
که میداند که چونم می کشد در خلوت آن بدخو
چو هرگز از عزیزان نیست با من همرهی آنجا
نیازی می کنم عرض و برون می آیم از بزمش
نخواهم تا قیامت ساختن ماتمگهی آنجا
در آن نظاره کز هر ذره آتش در جهان افتد
ندارد عاشق بیچاره یارای رهی آنجا
که می داند که چون آمد برون از گلشنش عاشق
تمنای بلندی بود و دست کوتهی آنجا
دگر در سایه دیوار آن گل از چه رو آرد
فغانی چون ندارد قیمت برگ کهی آنجا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş