شمارهٔ ۲۶۷
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
مرا یاد تو هر دم آتشی در دل برافروزد
نگشته شعله از یک جا به جای دیگر افروزد
درآ و خانه روشن کن که امشب مهلت عمرم
بود چندان که پیش من کسی شمعی برافروزد
گرم سوزد خیال شمع رخسارت از آن خوش تر
که محنت خانه ی من بی تو شمع خاور افروزد
نیفتد بی توام یک ذره در دل پرتو شادی
فلک هر چند شمع دولتم روشن تر افروزد
چه سوزست این که چون رو می نهم بر آتش گلخن
ز پهلوی دلم پیوسته روی اخگر افروزد
چنین کز آتش رویت تن من گشت خاکستر
دلم آیینه ی مقصود ازین خاکستر افروزد
خوش آن محفل که بنشیند فغانی با دل سوزان
جمال ساقی گلرخ به نور ساغر افروزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş