شمارهٔ ۲۹۹
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
التفات چشم آن مشکین غزالم می کشد
مردمی ها می کند کز انفعالم می کشد
گرچه آزادم ز قید دانه و دام هوس
شوق دام و دانه آن زلف و خالم می کشد
من نمی نالم ز اندوه شب هجران ولی
هر نفس اندیشه روز وصالم می کشد
چون خرامان می رود سروش به گلگشت چمن
شیوه رفتار آن نازک نهالم می کشد
تاب دیدارش ندارد دیده حیران من
ور نظر می بندم از رویش خیالم می کشد
باز می پرسی که خونت را که می ریزد به ناز
نازنین من چه گویم کاین سؤالم می کشد
پیر گشتم چون فغانی در ره عشق و هنوز
آرزوی دیدن آن خردسالم می کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş