شمارهٔ ۳۱۱
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
ای مرا هر ذره با مهر تو پیوندی دگر
هر سر مویی به وصلت آرزومندی دگر
بگسل از دام گرفتاری که بر هر ذره اش
از کمند زلف مشگین بسته یی بندی دگر
منکه همچون غنچه دارم با لبت دلبستگی
کی گشاید کارم از لعل شکر خندی دگر
دل گرفتار غم و در دست یکبارش مسوز
از برای محنتش بگذار یکچندی دگر
آرزوی جام لعلت هر نفس بی اختیار
می کشد در موج خیز فتنه خرسندی دگر
چون نهال ناز پرورد قدت صورت ببست
از زلال شیره ی جانها نی قندی دگر
نیست بالاتر ز طاق آن دو ابروی بلند
بر زبان عشقبازان تو سوگندی دگر
از من بدروز بی سامان تری در روزگار
مادر گیتی ندارد یاد فرزندی دگر
بر نمی گیرد فغانی از رهت روی نیاز
گرچه می گیرد ز نازت هر زمان پندی دگر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş