شمارهٔ ۳۴
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
بد نمی آید هلاک دوستان خوب مرا
ذره یی میل محابا نیست محبوب مرا
شرم رویش خلق را منع از تماشا می کند
کس ندیده ست و نبیند ماه محجوب مرا
ذره وار م دل ربود از دست مهر آفتاب
عاقبت جایی کشد سررشته مجذوب مرا
دست بر تیغش زدم از من به جان رنجید و رفت
با وجود آنکه می دانست مطلوب مرا
استخوانم طعمه زاغ و زغن شد در فراق
آن مسیحا گو نظر کن صبر ایوب مرا
بیشتر شد از نسیم وصل آشوب دلم
بوی پیراهن بلا گردید یعقوب مرا
چون فغانی چند حرفی درد دل خواهم نوشت
گرچه او پروا نخواهد کرد مکتوب مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş