شمارهٔ ۳۷
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
نخواهد گشت خالی ساغر می شادکامان را
چنین مگذار لب تشنه شکست افتاده خامان را
زبانم لال بادا تا نگویم از که می نالم
که باشم من که بدنامی رسانم نیک نامان را
شدی خندان و بیرون آمدی ابرو ترش کرده
عجایب چاشنی ها می رسانی تلخ کامان را
عنان کج کرده مست از هر طرف پیش آمدم شوخی
نمی دانم چه انگیزه ست باز این کج خرامان را
جمالت هست روزافزون وفا هم بر کمال خود
که هر چیزی به جای خود نکو باشد تمامان را
اگر این چاشنی در کار دارد آن لب میگون
سخن چون بگذرد در بزم آن شیرین کلامان را
فغانی از کجا و حالت مستانه در بزمت
به آهی گرم دارد حالیا خیل غلامان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş