شمارهٔ ۴۱
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
چندم خراشی از سخن تلخ سینه را
آزار تا کی این دل چون آبگینه را
انگیز خار خار دل ریش عاشق ست
دادن به دست باد گل عنبرینه را
صبح ست و در پیاله می یی همچو آفتاب
ساقی بیار باقی نقل شبینه را
در کش به حرف رفته قلم هر چه رفت رفت
ما لوح ساده ایم چه دانیم کینه را
مستانه آمدی به کنار محیط فیض
پر کن فغانی از در مکنون سفینه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş