شمارهٔ ۴۷
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
خراش سینه شد امروز عیش دینه ما
چه سنگ بود که آمد بر آبگینه ما
ستاره تیره و طالع ضعیف و بخت زبون
به قرن ها نتوان یافتن قرینه ما
شکست گرمی بازار گنبد مینا
چو آفتاب تو پیدا شد از مدینه ما
تو دور می روی از راه ورنه نزدیک ست
رهی به سوی تو باز از شکاف سینه ما
ز حال خویش نگردد چنانکه نقش نگین
در آب و آتش اگر افگنی سفینه ما
چه جای جام جم اکنون که عشق شد ساقی
زلال خضر بود جرعه کمینه ما
تو دوست باش فغانی و بد مگردان دل
ببند خلق جهان گو کمر به کینه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş