شمارهٔ ۵۴۶
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می آمدی
آنچنان پرحال و رنگین از کجا می آمدی
هر طرف افتان و خیزان بودی و من منتظر
جان من می سوختی ای شمع تا می آمدی
خود که بود آن صید وحشی کآنچنان بیگانه وار
می شد از پیش و تو بی خود از قفا می آمدی
خلق را سوی خدا دست از تو وین مشکل که تو
ابروان پرچین به محراب دعا می آمدی
داشتی میل می و معشوق و عاشق ناتوان
درد ما را بود و تو بهر دوا می آمدی
خواب در چشمم نیامد از خیالت تا به روز
اینچنین تا بر سر عهد وفا می آمدی
آه از آن شب ها فغانی کز هوای گل رخی
همچو آتش بر سر راه صبا می آمدی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş