شمارهٔ ۵۶۳
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
تا کی نشان خویش بظلمت فرو بری
یکرنگ عشق باش که نامی برآوری
آیینه پاک دار چه حاجت بجام جم
اکنون که دست داد صفای قلندری
آب حیات نیز نماند عزیز من
می نوش و محو ساز خیال سکندری
آب و هوای میکده خون لعل می کند
آنجا بباد ده ورق کیمیا گری
پروانه وار کشته ی آن بزم دلکشم
کش میل نقل و باده بدام آورد پری
بس مرغ دل کباب شود تا تو یکزمان
در سایه ی گلی بنشینی و می خوری
باید متاع خوب نه بازار گرم از آنک
دایم به یک هوا نبود طبع مشتری
جایی که سر طور مسلم نداشتند
نادان چگونه پیش برد سحر سامری
افروختی چراغ فغانی بیک نظر
آری همین بود صفت ذره پروری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş