شمارهٔ ۸
ب بابافغانی شیرازی
0
Altın Yaprak
از عمر بسی نماند ما را
بیش از نفسی نماند ما را
هر سود و زیان که بود دیدیم
دیگر هوسی نماند ما را
ماییم و دل رمیده از خود
پروای کسی نماند ما را
گو روی زمین بگیرد آتش
اکنون که خسی نماند ما را
بهر چه در این دیار باشیم
چون ملتسمی نماند ما را
رفتیم چنان که بر دل کس
گرد فرسی نماند ما را
بس آه زدیم چون فغانی
فریادرسی نماند ما را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş