شمارهٔ ۲۶۳ - مخترع
ا امیرعلیشیر نوایی
0
Altın Yaprak
کهنه سفال میکده کآیینه صفاست این
پر می صاف اگر شود جام جهان نماست این
جام جم است اگر بود و آیینه سکندری
این چو بجای هر دو شد بین شرف کجاست این
من به فراق جان دهم او به وصال خلق جان
در ره عشق این چنین ظلم کجا رواست این
وصل نداشت مغتنم دل به فراق اسیر شد
هر که نگفت شکر آن عاقبتش سزاست این
من به بلای مهر او خاک ولیک هر دم او
گشته بلای دیگری وه چه عجب بلاست این
جان به بهای بوسه ای برد چو خواستم بگفت
روزی ادا بخواهمش کرد عجب اداست این
فانی اگر قدم زند شیخ مرو به ناز عجب
صومعه ای ریا مدان بادیه فناست این
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş