شمارهٔ ۳۱ - تتبع شیخ
ا امیرعلیشیر نوایی
0
Altın Yaprak
هرگه از تب زرد یابم گلعذار خویش را
در خزان رو کرده بینم نو بهار خویش را
در عرق افتد چو جسم ناتوانش بنگرم
غرقه بحر بلا جان نزار خویش را
از حرارت چون شود نازک تنش در اضطراب
کی توانم بست چشم اشکبار خویش را
کاشکی تب خاله از لعلش به دندان برکنم
تا کنم فارغ ز رنجش لعل یار خویش را
عمر من چه بود به عمر او فزایی ای سپهر
تا حیات و جان فدا سازم نگار خویش را
روزگارم تیره شد از رنج آن مه کی شود
تا دگر بینم صفایی روزگار خویش را
فانیا چون خوش ترش یابی به رسم تهنیت
برفشان از جان به پای او نثار خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş