شمارهٔ ۲۳۷ - تتبع شیخ کمال
ا امیرعلیشیر نوایی
0
Altın Yaprak
گفت راهم را بروب آن سیمبر گفتم به چشم
گفت دیگر ره بزن آبش دگر گفتم به چشم
گفت اگر روزی ز زلف دور ماندی و جدا
گریه می کن ز اول شب تا سحر گفتم به چشم
گفت اگر بر یاد لعلم باده گلگون خوری
کاسه ها پر ساز از خون جگر گفتم به چشم
گفت اگر خواهی به رویم چشم خود روشن کنی
از همه خوبان بکن قطع نظر گفتم به چشم
گفت اگر یابد ز شام هجر چشمت تیرگی
ساز از شمع رخم نور بصر گفتم به چشم
گفت با چشمت بگو کز خاک ره توسنم
نور یابد سرمه را منت مبر گفتم به چشم
گفت فانی چونکه اهل عشق سوی مهوشان
بنگرند آن دم تو سوی ما نگر گفتم به چشم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş