شمارهٔ ۱۲۷
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است
هر قطره شبنم گل بستان آتش است
جز دود بال و پر به مشامش نمی رسد
پروانه مدتی است که مهمان آتش است
تکرار درس شعله کند تا سحر چو شمع
هر شب دلم که طفل دبستان آتش است
در آتش غم تو دلم بی ترانه نیست
آری سپند بلبل بستان آتش است
خون هزار طفل سرشکش به گردن است
این آستین که موجة طوفان آتش است
می میرد و قرار ندارد ز سوختن
یارب چه آتش است که در جان آتش است
فیاض طرة علم آه سرکشم
پیوسته همچو دود پریشان آتش است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş