شمارهٔ ۱۴۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
عکس رخ جانانه که در منزل چشم است
شمعی است که افروخته در محفل چشم است
جز خون دل و لخت جگر بار ندارد
این ریشة دردی که در آب و گل چشم است
دل خود به خیال تو تسلی است ولیکن
از حسرت دیدار تو خون در دل چشم است
تا خون نخورد دل نشود دیده گلستان
محصول دلست اینکه مرا حاصل چشم است
از ضعف زمانی ز تپیدن ننشیند
فیاض دل خون شده ام بسمل چشم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş