شمارهٔ ۲
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را
سر به استغنا برآوردم دل محتاج را
من مرید همت پیری که از افتادگی
پایه ها افزود بر بالای هم معراج را
خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر است
پشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را
تا قمار عشق ترک ماسوا ورزیده ام
کافرم گر در حساب آورده ام لیلاج را
گرچه دورم در نظرگاه سر تیر توام
شست پرزور تو میدان دار کرد آماج را
بی نیازی های گوش لطف شیون دشمن است
خوش به ناز از نالة ما می ستاند باج را
شب ندیدستی که هر جا کش تویی جز روز نیست
تا بدانی حال شب های سیاه داج را
تا کف خاک قناعت خورده ام فیاض وار
سیر حاجت کرده ام چون خویش صد محتاج را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş