شمارهٔ ۳
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
هرزه کمر نبسته ام کینة روزگار را
یاور خویش کرده ام صاحب ذوالفقار را
بیم خزان چه می کند در چمن امید من
من که به اشک آتشین آب دهم بهار را
ما و امید سجدة خاک دری که تا ابد
سرمة وعده می دهد دیدة انتظار را
سینه به داغ دل دهم در غم عشق تا به کی
در شکنم به کام دل حسرت لاله زار را
سر نکشد ز خاک غم دانة آرزوی من
چند شفیع آورم دیدة اشکبار را
جیب نفس چه می درد نالة دلکشی که من
در کف عشق داده ام دامن اختیار را
چند چو فیاض کند دیدة من قطار اشک
گریه برون نمی برد از دل من غبار را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş