شمارهٔ ۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
لبریز شکوه شد دل حسرت پرست ما
کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما
آزار ما روا نبود بیش ازین دگر
رنگ شکسته ایم چه حاصل شکست ما
دست دعا برای تو داریم بر سپهر
غیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما
امید هست اینکه بیابیم هر چه نیست
اکنون که سر به نیست برآورده هست ما
امشب که گوش ناله شنو در کمین نبود
شیون بلند داشت نواهای پست ما
بر خویش یافتیم ظفر غیر ازین نبود
تیری که یافت فیض گشادی ز شست ما
ما را بدایتی است پس از منتهای دهر
شام قیامت است صباح الست ما
ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبر
دانش پذیر نیست دل لایمست ما
فیاض طعن خواری ما بیش ازین مزن
عزت بود به خاک مذلت نشست ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş