شمارهٔ ۴۱۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود
دانة عیش فشاندیم که غم سبز شود
نشیة یأس بلندست نباشد عجبی
تخم امید اگر بر سر هم سبز شود
رنگ و بوی هوس از بوم بر دل مطلب
این گلی نیست که در باغ حرم سبز شود
خدمت کرده به ناکرده حساب است اینجا
کشته ام تخم وجودی که عدم سبز شود
کشتگان تو همه زخمی شمشیر خودند
سایة تیغ در این معرکه کم سبز شود
گریه بر خاطر من گرد کدورت افزود
زنگ بر آینه از کثرت غم سبز شود
وادی عشق تو از بس که فتورانگیزست
نتواند که در اونقش قدم سبز شود
کرده ام منع دل اما چه کنم مهر بتان
تخم شوخی است که ناکاشته هم سبز شود
گر شود نقش نگین دل نازک چه عجب
سکه نام تو بر روی درم سبز شود
سایة دست تو هر جا که بهار انگیزد
دانة بخل بکارند کرم سبز شود
ما بدان مجلس عالی نتوانیم رسید
بوتة خار چه در باغ ارم سبز شود
تحفة مجلس جانان چه فرستم فیاض
هم مگر حرف من سوخته دم سبز شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş