شمارهٔ ۴۲۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
نمی خواهم که بوی پیرهن از نزد یار آید
گرفتم دیده روشن کرد بی رویش چه کار آید
گل روی بتان را سبزة خط در عقب باشد
بلی در گلستان حسن گل پیش از بهار آید
ز بوی نو بهارم مرغ دل در اضطراب آمد
جنونم بگسلد زنجیرها چون گل به بار آید
ز هجر می خزان چهرة ما رنگ بر رنگ است
بهار نشیه ای کو تا به گلگشت خمار آید
ز خواری می توان عزت طلب شد غم مخور فیاض
که این بی اعتباری ها به کار اعتبار آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş