شمارهٔ ۴۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
کتابت کی تواند داد داد بیقراران را
سحاب خشک حسرت می دهد مشتاق باران را
چه شد دیریست کز زلف بتان بویی نمی اری
به امیدی نشاندی ای صبا امیدواران را
نمک دارد که بعد از انتظار غم ز دل بردن
جراحت تازه سازد نامة او دل فگاران را
گلستان را به سر تا سایة سرو تو افتادست
بهار تازه رو دادست گویی نوبهاران را
هنوز اندر چمن زان شب که بگشادی گریبانی
گل از بوی تو بر هم می نهد داغ هزاران را
ستم باشد پس از رو دادن اسباب جمعیت
که گردون دورتر گرداند از هم دوستداران را
مگر از کوی او فیاض انداز سفر دارد
وداع طرفه ای می کرد امشب باز یاران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş