شمارهٔ ۴۷۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
باز با عشق تو محکم می کنم پیمان خویش
آتشی می افکنم در دین و در ایمان خویش
منتی دارم که درد من نمی داند کسی
ورنه می کشتند بی دردانم از درمان خویش
زین پریشانی که از زلف تو در جان منست
تا قیامت کرده ام فکر سر و سامان خویش
وصل اگر با غیر باشد کنج تنهایی گزین
از بهشت دیگران به گوشة زندان خویش
حیرتی دارم که درد دل چرا ناگفته ماند
من که در هر ناله پیدا می کنم پنهان خویش
ملک عشقست این و در وی بندگی فرمانرواست
می کند اینجا رعیت ناز بر سلطان خویش
غربتش گاهی به چاه و گه به زندان می برد
ورنه یوسف هم عزیزی بود در کنعان خویش
یوسفیم و خویش را در چاه می رانیم ما
ما نمی بینیم کس را غیر خود اخوان خویش
دل نمی سازد به ما بی وعدة دیدار دوست
ورنه می سازیم ما و دیده با حرمان خویش
زین سفر این مایه حسرت ها که ما را سود شد
تا قیامت پای ما و گوشة دامان خویش
حسرت عالم ز دل بیرون رود فیاض را
گر رسد یک دم به یاد خان عالیشان خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş