شمارهٔ ۵۹۲
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ می بینم
شررواری گمان گر هست هم در سنگ می بینم
به رنگ و بو میالا دامن خواهش درین گلشن
که زیر پردة هر غنچه صد نیرنگ می بینم
حقیقت در لباس هر مجازی جلوه ها دارد
فروغ آتش طورست گر من رنگ می بینم
تو صیادی و الفت جو من رم خورده وحشت خو
ترا گر صرفه در صلحست من در جنگ می بینم
هر آتش آتش طورست و هر کو وادی ایمن
ز خود بینی ولی آیینه ها در زنگ می بینم
تو در فکر بدخشانی و هر سنگم بدخشانست
که خون لعل جاری در رگ هر سنگ می بینم
نمی دانم چه پیش آمد درین ره عاشقانش را
که مشت استخوان در هر سر فرسنگ می بینم
به شکر درد سیر آهنگ بینی نغمة عشقم
در آن بزمی که ساز زهره بی آهنگ می بینم
قیاس باطن از ظاهر کند بیدرد از من پرس
که گل ها را به رنگ غنچه ها دلتنگ می بینم
به اطفال چمن تعلیم شوخی ها که داد امشب
که طفل غنچه را بسیار شوخ و شنگ می بینم
گل روی که دارم در نظر فیاض باز امشب
که چون آیینة گل خویش را گلرنگ می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş