شمارهٔ ۶۸۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی
چارة درد دل من جز تو نتواند کسی
دیگرانت مهربان دانند و من نامهربان
آنچه من می دانم از قدرت نمی داند کسی
تا برون رفتی تو یاران دست از هم داده اند
شمع چون برخاست در مجلس نمی ماند کسی
دست مزد باغبان نخل خواهش آبله ست
این چنین نخلی چرا در سینه بنشاند کسی
همچو اخگر گر نسوزاند وجود خویش را
پس چه خاکستر ندانم بر سر افشاند کسی
مجلس عیشست و طبع دردمندی نازکست
خاطر آزردة ما را نرنجاند کسی
درد دل پردازی فیاض را شرمنده ام
نامة او را ز بیقدری نمی خواند کسی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş