شمارهٔ ۷۶
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
از ناتوانی می کشد دوش نفس بار مرا
هر شب نسیمی می برد آشفته دستار مرا
صیتم پس از من می کشد صوتی به گوش آسمان
جز در گسستن ناله ای قسمت نشد تار مرا
یارست با من سرگردان یاران همه نامهربان
کو مرگ تا هم در زمان آسان کند کار مرا
کو دل که غمخواری کند کو گریه تا زاری کند
کو ناله کز یاری کند از من خبر یار مرا
من مرد عشرت نیستم درخورد صحبت نیستم
جز باب حسرت نیستم ها مژده دلدار مرا
حسرت کشیده در برم محنت گرفته بر سرم
عشقت رواج طرفه ای دادست بازار مرا
بختم چه دلسوزی کند ماتم چه نوروزی کند
خواهم خدا روزی کند صبحی شب تار مرا
هرگز نگشتم بهره ور نه از کلاه و نه کمر
ژولیده مویی تا ز سر افکنده دستار مرا
آخر ز آه سرد من بر باد دادی گرد من
خواهم به روز درد من بنشانی اغیار مرا
گر دل ز زلف آن نکو بی بهره شد از آرزو
فیض بهار خط او گل می کند خار مرا
فیاض تا کی این چنین حسرت برم بر آن و این
کو مرگ کز دوش زمین بردارد این بار مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş