شمارهٔ ۷۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
دل به زلفش می کشد آشفته سامانی مرا
می ند تکلیف هندستان پریشانی مرا
رتبة لیلی چو دادش حسن دانستم که عشق
همچو مجنون می کند آخر بیابانی مرا
شسته ام تا دفتر تعلیم را آسوده ام
هست دانش آفتاب و سایه نادانی مرا
کثرت و خلوت ندانم بس که مدهوش توام
از وجود غیر فارغ کرده عریانی مرا
در لباس ابر بهتر می توان دید آفتاب
در نظر پوشیده تر کر دست عریانی مرا
دشمنی با اهل اسلامم نه کافر دوستی است
ننگ می آید عزیزان زین مسلمانی مرا
نه ز طاعت بر توانم خورد نه از معصیت
هر چه کشتم بار می آرد پشیمانی مرا
ما اسیران غم از یک جیب سر بر کرده ایم
کرد طوق فاخته آخر گریبانی مرا
آرزوی وصل پیش و بیم هجران در قفا
از دو جانب می کند عشقت نگهبانی مرا
دهر اگر باشد زلیخا من چو یوسف نیستم
پس چرا بی جرم عصمت کرده زندانی مرا
خودنمایی ها حجاب چهرة مقصود بود
صد در دانش گشاد اظهار نادانی مرا
خدمت مخدوم اصفاهانی ای فیاض کاش
در هوای خود کند چندی صفاهانی مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş