شمارهٔ ۸
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
گفته ای بیدار باید عاشق دیدار ما
پاس این حرف تو دارد دیده بیدار ما
رتبة افتادگی را خوش به بالا برده ایم
سایه بر بالای خود می افکند دیوار ما
دوستان مرهم گذار و دشمنان الماس ریز
کس نمی داند علاج سینة افگار ما
چون نسیمی کز چمن برگ گلی آرد برون
ناله لخت دل برون کی آرد از گلزار ما
هر یک از پود نفس در دست تار ناله ایست
دیگر ای حسرت چه می خواهی ز جان زار ما
زهد زاهد شعبه ای از دودمان کفر ماست
خویشی نزدیک دارد سبحه با زنار ما
گرچه در آلوده دامانی مثل گشتیم لیک
آب رحمت می رود در جوی استغفار ما
تا کدامین فتنه بازش بر سر ناز آورد
بوی خون می آید امروز از در و دیوار ما
ما ز اوج آسمان بر آستان افتاده ایم
از مروت نیست فیاض این قدر آزار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş