شمارهٔ ۸۴
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب
برفروزی چو رخ آتش شود از خوی تو آب
تو به این مایه حیا باز مکن جیب مباد
که ز نامحرمی باد شود بوی تو آب
بر لب جو مخرام ای بت رعنا ترسم
که بدزدد روش از قامت دلجوی تو آب
در کفت آینه نبود که پی شیشة دل
سنگ برداشتی و شد به کف از خوی تو آب
بس که در کشتن فیاض شدی گرم شتاب
شده شمشیر ز بیم تو به پهلوی تو آب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş