شمارهٔ ۹۱
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب
عمر جاویدست می گردد کسی را کم نصیب
تیشة غماز راز کوهکن را فاش کرد
حسن رسوا گشت چون شد عشق را محرم نصیب
عشرت این گلستان وقف که شد یارب که شد
غنچه را قسمت ملال و لاله را ماتم نصیب
عمر باقی بود و روز تیره تا پیری کشید
شد شب عمر مرا آخر صباحی هم نصیب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş