شمارهٔ ۱۰ - خطاب به دوستی
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
هان ای صبا که باخبری از نیاز ما
یک صبحدم به گلشن آن کو خرام کن
چون داد کام دل دهی از خاک بوسیش
از خون ما به خاک در او سلام کن
آنگاه از زبان شکوة هجران بیدلان
جرأت اگر نداری از آن دل به وام کن
گو برفروز چهرة لطفی به امتحان
آزادگان عالم دل را غلام کن
جان بر لب انتظار خرام تو می کشد
از نیم جلوه کار شهیدان تمام کن
راضی ز طره ات به رهایی نمی شوند
فکری دگر به حال اسیران دام کن
دانیم دل به مهر اسیران نمی دهی
با ما به کینه باش ولی مهر نام کن
بگشا لبی به سحر حلال تبسمی
اعجاز را به لعل مسیحا حرام کن
دل بی کمند زلف تو از خویش می رود
دیوانه را به حلقة زنجیر دام کن
خالیست جای لطف تو در سیرگاه ما
جایی خوشست عشرت ما را تمام کن
در آفتاب وادی هجر تو سوختیم
ای ابر سایه بر سر ما مستدام کن
بردار یک دو گام براه وفای تو
تا روز حشر مهر و وفا را غلام کن
ماییم باغ خشک و تویی ابر نوبهار
ما را بهشت ساز و تو در وی مقام کن
دل را هوای وصل تو کامی است ناگزیر
گو ترک سر بگیر و مگو ترک کام کن
ور همچو شعله سرکشی از سر نمی نهی
پروانه گو بسوز همان فکر خام کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş