شمارهٔ ۱۱ - خطاب به دوستی که بیوفاست
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
ای نازنین که نازش من بر تو باد و بس
بیگانة غم تو مباد آشنای من
ای آشنای دشمن و ناآشنای دوست
وی دشمن مروت و خصم رضای من
ای آنکه نیست کار دلم جز وفای تو
ای آنکه نیست کام دلت جز جفای من
ای غمزدای دیده و حسرت فزای من
ای دلبر ستیزه گر بی وفای من
ای نازش نیازم سر تا به پای تو
ای پایمال نازت سر تا به پای من
شکریست در لباس شکایت دل مرا
وآنهم ز بخت بی اثر نارسای من
روزی که برگزیدمت از اهل روزگار
گفتم که دیگری نگزینی به جای من
عمریست در وفای تو عمرم بسر گذشت
کز تو نبود غیر غمت مدعای من
خود طرفه اینکه نرم نیی در وفا هنوز
وین طرفه تر که سخت تری در جفای من
روزی که کیمیای تو تأثیرجو نبود
کامل عیار بود مس ناروای من
اکنون که سنگ راه تو نرخ گهر گرفت
شد این چنین به خاک برابر طلای من
دانسته گر کنی به من اینها خوشا دلم
ور خود ز حال من خبرت نیست وای من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş