شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ سیل قم
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
داد از دست سیل حادثه داد
که ازو شد گل بلا سیراب
سیلی از کوه غم فرود آمد
که ازو چشم فتنه شد بی خواب
وه چه سیل آسمان سیالی
برده از عمرها گرو ز شتاب
بسته بر دوش کوه های گران
کرده سیراب موج های سراب
دیر از سر بدر روی چو خمار
زود از پا درافکنی چو شراب
چرخ میدان فراخ پهن آغوش
بر سرش چرخ زن چو قصر حباب
فتنه اش چنگ بر زده به عنان
اجلس دست بر زده به رکاب
این جهان درشت ازو هموار
فلک بی حساب ازو به حساب
شهر قم کابروی عالم بود
شد ازو خشک لب چو موج سراب
در روانی و بی ثباتی زد
در دروازه تخته بر سر آب
خانه ها از شکستگی ها کرد
خاک دیوار بر سر اسباب
مدرسه غسل ارتماسی کرد
رفت در سجده مسجد و محراب
حرف دیوار سست در هر جا
سخن در شکسته در هر باب
کشتی عمر را ز موج بلا
جای امنی نبود جز گرداب
شهر قم را که رشک عالم بود
کرد سیلاب همچو نقش بر آب
اشک عشاق بود شورانگیز
بر دمیده ز کورة سیماب
با که دست قضا به آتش قهر
از گل این زمین گرفت گلاب
من چه گویم چه کرد با قم سیل
قم کتان بود و سیل چون مهتاب
بر لب بام اگر زنی انگشت
با تو گوید حکایت سیلاب
بهر تاریخ فکر می کردم
جمعی از دوستان برای صواب
دوستی آه آتشین زد و گفت
خاک قم را به باد داد این آب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş