غزل شمارهٔ ۱
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
فیض نور خداست در دل ما
از دل ماست نور منزل ما
نقل ما نقل حرف شیرینش
یاد آن روی شمع محفل ما
در دل از دوست عقده مشکل
در کف اوست حل مشکل ما
تخم محنت بسینه ما کشت
آنکه مهرش سرشته در گل ما
سالها در جوار او بودیم
سایه دوست بود منزل ما
در محیط فراق افتادیم
نیست پیدا کجاست ساحل ما
مهر بود و وفا که میکشتیم
از چه جور و جفاست حاصل ما
دست و پا بس زدیم بیهوده
داغ دل گشت سعی باطل ما
دل بتیغ فراق شد بسمل
چند خواهد طپید بسمل ما
چونکه خواهد فکند در پایش
سر ما دستمزد قاتل ما
طپش دل ز شوق دیدار است
به از این چیست فیض حاصل ما
در سفر تا به کی تپد دل ما
نیست پیدا کجاست منزل ما
بوی جان میوزد در این وادی
ساربانا بدار محمل ما
هر کجا میرویم او با ماست
اوست در جان ما و در دل ما
جان چو هاروت و دل چو ماروتست
ز آسمان اوفتاده در گل ما
زهره ماست زهره دنیا
شهواتست چاه بابل ها
از الم های این چه بابل
نیست واقف درون غافل ما
کچک درد تا بسر نخورد
نرود فیل نفس کاهل ما
فیض از نفس خویشتن ما را
نیست ره سوی شیخ کامل ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş