غزل شمارهٔ ۲۳۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
خنگ آنکو دلش شد از جهان سرد
روانش یافت از برد الیقین برد
تعلقها بدل خاریست یک یک
خوش آنکو از دلش خاری بر آورد
نمیدانم چسان می بایدم زیست
شود تا ما سوی الله بر دلم سرد
نمی دانم چه حلیت باید اندوخت
بر آرم تا ز خارستان دل و درد
نمی دانم که خواهم باخت یا برد
بریزم رو برو بر تخته نرد
نمی دانم چه می باید مرا گفت
نمی دانم چه می باید مرا کرد
ز گرمیهای خامان سوخت جانم
دلم افسرد از گفتار دم سرد
خداوندا مرا بیناییی ده
ندانم که چه باید گفت و چون کرد
نمیسازد ترا جز نیستی فیض
بر آور از نهاد خویشتن گرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş