غزل شمارهٔ ۴۹۰
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
ای که میجویی برون از خویشتن دلدار خویش
در درون جان توست از خویشتن جو یار خویش
پرده دلدار تو جویای دلدار تو است
جستجو بگذار تا بینی رخ دلدار خویش
گر نداری تو بصر وام کن از وی بصر
تا ببینی در درون جان خود دلدار خویش
از گل رویش درون خویش را گلزار کن
زین گلستان ها گذر کن باش خود گلزار خویش
بگذر از دربی که آب و گل بود بنیاد آن
مسکن از دل ساز و از جان دار با خوددار خویش
از دل و جان ساز دارو باش خود هم جان و دل
هم دار خویش باش و هم تو خود دیار خویش
گر تجارت میکنی خود را به یار خود فروش
تا زیانت سود گردد باش خود بازار خویش
بی بصیرت کار کردن پشت بر ره کردنست
رو بصیرت کن پس روی کن در کار خویش
بار بر کس گر نهی دوش خودت گردد گران
دوش خودخواهی سبک بر کس میفکن بار خویش
در حقیقت هست آزار کسان آزار خود
بگذر از آزار کس فارغ شو از آزار خویش
فیض را بس زار دیدم گفتمش زار که ای
گفت حاشا یار من من زار خویشم زار خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş