غزل شمارهٔ ۵۲۵
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
در دل تنگم خموشی می کند انبار حرف
محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف
حرف های پخته سنجیده دارم در درون
گر به نطق آیم توانم گفت صد طومار حرف
محرمی خواهم که دریابد به حدس صایبش
از لب خاموش من بی منت اظهار حرف
حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست
عاشقان را نیست جز از چشم گوهربار حرف
من نمی خواهم که گویم حرفی از اندوه دل
می کند چون می تراود از دل خونبار حرف
خارخار گفتنی چون تنگ دارد سینه را
آید از بهر گشایش بر زبان ناچار حرف
چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب کل
اهل دل کو تا به هم گوییم از اسرار حرف
بحر پر در معارف خواهم و کان سخن
تا بریزد بر دلم از لعل گوهربار حرف
از بلاغت می زداید گاه زنگ از دل سخن
وز حلاوت گاه دل را می برد از کار حرف
صاحب دل راست فهم رازها از سازها
صاحب دل شو شنو از نای و موسیقار حرف
نکته ها درجست در صوت طیور آگاه را
گر ترا هوشی است در سر بشنو از منقار حرف
شد مضامین در میان اهل معنی مبتذل
تازه گویی کو که آرد فکرش از ابکار حرف
هرکه قدر حرف نشناسد مکن با او خطاب
حیف باشد حیف جز با مردم هشیار حرف
مستمع ز افسردگی خمیازه اش در خواب کرد
با که گویم کی توان الا بر بیدار حرف
چون نمی یابی کسی گوشی دهد حرف ترا
بعد از این ای فیض می گو با در و دیوار حرف
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş