غزل شمارهٔ ۵۶۹
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
روز میگردد اگر رو مینمایی در شبم
جان بتن می آیدم چون می نهی لب بر لبم
میرسد هر دم خیالت میبرد از جا دلم
چون هوا تأثیر کرد از شوق میگیرد تبم
چاره تعلیم کن در هجر جانسوزت مرا
یا ز وصل روح افزایت بر آور مطلبم
نیست خود سنگ دل بیرحم تو آخر چرا
در نمی گیرد درو فریاد یا رب یاربم
تیغ در کف چون برون آیی بقصد کشتنم
جانم از شادی باستقبالت آید تا لبم
باد حسنت را فداجان و دل و عمر و حیاه
باد عشقت را اسیر ایمان و دین و مذهبم
گر بدست خویش خواهی کرد بسمل فیض را
تا بحشر از ذوق آن خواهد طپیدن قالبم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş