غزل شمارهٔ ۵۶۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
زتیغ تو بر دل در آشنایی
گشادیم شاید ازین در در آیی
نگه را بمژگان رسان چند باشد
میان دو همخانه ناآشنایی
سر الفت ابروان تو گردم
که یک مو ندارند از هم جدایی
به پیش فریبنده چشم تو میرم
که مژگان ز مژگان کند دلربایی
بدریوزه خاکپایت بتان را
شود دیده ها کاسه های گدایی
براه تو ای صید وحشی ز هر سو
شد از دیده دامها روشنایی
ترا شمع در هیچ بزمی نبیند
که نگدازد از خجلت خودنمایی
زبر گشته مژگانت آخر نپرسی
که رو بر قفا از چه بی جدایی
کلیم آتش داغت افسرده گشته
منه دل برین چشم بی روشنایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş