غزل شمارهٔ ۵۷۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
از کش مکش خرد بتنگ آمده ام
وز نام پسندیده بننگ آمده ام
از بس که ز خویش ناخوشیها دیدم
با خویش چو بیگانه بجنگ آمده ام
تا دیو فکنده دام افتاده بدام
تا نفس گشاده کف بچنگ آمده ام
یکذره نماند نور اسلام بدل
گویی که بتازه از فرنگ آمده ام
شد روی دلم سیاه از زنگ گناه
از کشور روم سوی زنگ آمده ام
شهوت چو نماند در غضب افزودم
از خوک چرانی به پلنگ آمده ام
گر رنگ امید نیست بر چهره فیض
از سیلی بیم سرخ رنگ آمده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş