غزل شمارهٔ ۶۵۰
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
شب ها حدیث زلف تو تکرار می کنم
تسبیح روز وصل تو بسیار می کنم
چون دم زند صباح ز انوار طلعتت
جان را ز عکس روی تو گلزار می کنم
از پای تا به سر همه تن دیده می شوم
جان را به دیده قابل دیدار می کنم
از غمزه نگاه تو بیهوش می شوم
دل را ز چشم مست تو هشیار می کنم
عکس تو چون در آینه دل درآیدم
بی خود حدیث واحد قهار می کنم
ترجیع بند هر سخنم ذکر خیر تست
در هر کلام نام تو تکرار می کنم
با مردمان حدیث تو گویم در انجمن
تنها حدیث با در و دیوار می کنم
گیرم سنای دل ز سنا برق روی تو
دریوزه ای ز قاسم انوار می کنم
غم را به یاد روی تو از سینه می برم
دم را به ذکر موی تو عطار می کنم
شب را به یاد زلف تو می آورم به روز
چون روز شد ستایش رخسار می کنم
آهنگ من چو کرد بر آهنگ می زنم
دل را ز غم به ناله سبکبار می کنم
گر سر من به غیر نگوید رفیق من
زودش به لطف خازن اسرار می کنم
هرکس که گوش جان به سخن های من دهد
او را به صور موعظه بیدار می کنم
هر کار خوب را که ز کردار عاجزم
تحسین هرکه کرد به گفتار می کنم
پنهان کن از خلایق گر عاشقی کنی
با فیض هم مگوی که این کار می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş