غزل شمارهٔ ۷۸
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتا که چاره آورد این کارها به روزت
گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت
گفتم ز سوز هجران آمد مرا به لب جان
گفتا که سازی آخر سربرکند ز سوزت
گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت
گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت
گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت
سربسته حیرت افزود آیا چه ها کند باز
با اهل دانش ای فیض گر حل شود رموزت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş